|
[ 23.01.2005 ] نامه ای به علیرضا تمدن ( بر ما چه گذشت ؟ ) پُل زدن و گفتگوی بین مخالفان ساکن در جزایرتفکرایرانی عرفان قانعی فرد __________________________________
نکته : علیرضای عزیز، نوشته ای که : " دوازدهم بهمن يعنی بيست روز ديگر اين وبلاگ يکساله می شود. نه اينکه من کسی باشم يا اين وبلاگ در اين دنيای مجازی عددی به حساب بيايد، ولی بالاخره جايی بوده که من توانستم از طريق آن افکار و عقايدم را با ديگران در ميان بگذارم و به همين دليل در زندگی من يک اتفاق بزرگ بوده. تصميم دارم يک چيزهايی از آنچه در اين يک سال در بر ما چه گذشت بر من گذشته بنويسم. خيلی دوست دارم که نظر شما را هم در مورد اين وبلاگ و جايگاه آن در ميان اين همه وبلاگ خوب بدانم." در اجابت امرت می گویم آن دغدغه هایی که در این چند سال در وبلاگها من به دنبال آن بودم و برایش نوشتم و از امثال تو عزیز خواندم : که دغدغه اول این بود که ما امروز تنها روزنه های اندیشه شده است همین روزنامه ها و سایت های خبری فارسی در داخل و خارج از کشور...به عبارتی ساده تر در این اوضاع و احوال بازمانده مسیر اندیشه در ایران ما شده است این !...و دلایل بسیاری هم دارد ، سانسور و ممیزی و آزارها و بازدارنده ها و پراکندگی ژورنال ها و بحران نشر و مافیای کتاب و بیماری رسانه ای و....که بحث درباره آن فراز و فرودها برقراری جریان صحیح اطلاعات و مسیر درست اطلاع رسانی در مطبوعات و رسانه ها ، در صلاحیت من نیست و اهل مطبوعات باید چاره ای بیاندیشند ، هرچند انصافا همین مطبوعات داخل محدوده و چهار چوب هم تنها منبع مشهود تغذیه اطلاعات سایت ها و روزنامه های خارج از کشور شده اند ، اما به هر حال هنوز بر این عقیده ام که تقابل و تبادل اندیشه و خبر میان داخل و خارج از کشور یا اندک و یا بیمار است و برای تحول و غنایش باید اندیشه کرد و این روزنه های اطلاعاتی به جریان انفجار اطلاعات در میان جوامع ایرانیان کمک کند تا تاثیر گذار تر باشد. البته سر نخ گم شده کلاف ما ، با این مسایل حل نمی شود ، هرچند مطبوعات و سایت ها منابع تغذیه فکری ما شده اند و مردم روز به روز با کتاب و فرهنگ جهانی بیگانه تر و بیگانه تر می شوند.. انگار تبری تیز لبه به جان ریشه فرهنگ و تمدن امروز ما افتاده است...به هر حال روزگار غریبیی است و بلبشویی فرهنگ و اندیشه ما را آلوده کرده .....کار فرهنگی و محور اندیشه و اخلاق انسانی در میان ایرانیان با امراضی چون " آز و حرص ، وحشت ، عدم توانایی در رقابت و یا هراس از آگاهی و پرده بر افتادن حقایق و.... رو برو ا ست و گاه بر خوردهایی به وجود می آید که جای بسی تاسف و یا درنگ و تامل است. را ستش را بخواهید اگر فرصت مصاحبه با سیاسیون ایرانی در خارج و داخل از کشور را داشته ام ، گاهی به شنیدن صدای هم سن و سالهایم پرداخته ام ...نه آنکه حرف هایشان برایم تکراری و یاس آور است و یا هنوز از مرز " من " عبور نکرده اند...هنوز خیلی هایشان آنقدر خود شیفته اند که همه چیز را از خود می آغازند...هنوز بعضی ها در سال 1350 سیر میی کنند و اصلا نمی دانند دغدغه من جوان چیست ؟ و اصلا چرا داد می زنم ؟... برای همین موضوع هم گاهی سراغ هم - سن و سال های خودم رفتم .... شب گفتگو با نیلو فر بیضایی ، نیما راشدان ، هم که مریض بود آن شب ، امیر فرشاد ابراهیمی ، هم کارت تلفن هر دوی ما قطع شد ، ....با گراناز موسوی هم کلی درباره شعر و خل و چل بازی های شاعران جوان حرف زدیم..اما دلم راضی نشد...به حسین باستانی و سعید رضوی فقیه زنگ زدم هر دو در فرانسه سرگرم کار و بار بودند و مزاحمشان نشدم هر چند هر دو بچه های گلی هستند ، سینا مطلبی هم تلفنش همه اش رو ی پیغام گیر بود... به محمد قوچانی و ومحمد جواد روح در روزنامه شرق هم زنگ نزدم ایران ، چون گفتم حضوری وقتی برگشتم ایران ، قشنگتر است.... از بین بقیه بچه ها هم کسی را پیدا نکردم تا با آنها درد دل کنم... می خواستم به جمشید برزگر زنگ بزنم ، اما دیدم بنده خدا گرفتار زندگی است.... برای همین بر خلاف عقیده نیما راشدان به حسین درخشان زنگ زدم تا با او حرف بزنم.... کلافه بودم آن روز ، اما حسین، قشنگ و درست حرف زد که حیفم آمد آن گفتگوی خصوصی را منتشر نکنم ، اما افسوس که دیگر دیر است !؟ ....هرچند " بهنود " معتقد است که « روزنامه نگار حرفه ای خوب آن است که طرف مناسبی برای گفتگو بر می گزيند و با سئوال های درست و فضاسازی آگاه کننده خواننده را راهنمای شناخت می شود.» ... اما من که حرفه ای نبودم ....ولی به هرحال ... چند بار گفته ام که اين مجموعه گفتگو ها ، بخش سوم گفتارهاست : گفتارهای چهره های جوان و فعال ادبیات و رسانه های ایران .....طبعا ، از این عقاید ، اشخاص مختلف ، برداشت ها و تعبیر های متفاوتی خواهند دا شت ، که طبعا هر برداشتی و برخوردی ، آزادانه است و هر کسی اختیار آن را دارد که مطابق منطق و تفکر خود ، تجزیه و تحلیل کند ، اما اعترافی صادقانه زیباست اگر بگویم ، من به هیچ دسته و حزب و سازمانی و نهادی و شخصی ، تعلق تفکر و اید ئولوژی ندارم و مبنای کاریم نیز بر اساس صرفا نوعی برخورد علمی و تحقیقی ، با مسایل بوده است و در حفظ این استقلال و آزادی هم نیز از پرداخت هر گونه بهایی ابا نداشته ام ، در کنار تحصیلاتم – زبانشناسی - بخشی از کار تحقيقات خود را به بررسي و تحليل اندیشه ها و چهره هایی از ایران ، اختصاص دادهام و بعد از پي بردنبه چارچوب ساختار تفکر آنها، نوشتن و یا ترجمه مطالبي را درباره آن افراد پذيرفته ام و با عشق نیز عرضه کرده ام ، چون تا زماني كه اندیشه و پيام و محتوی آن چهره ها براي رشد تفکر و اندیشه خواننده مفید نباشد، هرگز نه از او ترجمه ای ميكنم و نه نقدی خواهم نوشت...... در هر صورت ، معتقدم : ترجمهاي كه براي شناساندن هنر و ادبفرهنگ ملت و سرزمينم باشد ، لذتبخش است. زيرا هدف و تعهد مترجم ، همانا شناساندن فرهنگ ملتهاست و اگر موفق به معرفي وعرضه فرهنگ و اندیشه های سرزمين مادرياش شود ، " زهي سعادت! " در اخلاق و ائیدئولوژی مترجم ، ملاک همین شناساندن و پل زدن ، در موقع ضرورت ، در حوزه ادب و انديشه سرزمين مادرياش به ديگران است، وگرنه جز اين توقع، مترجم ارزشي ندارد.ارزش مترجم مانند هنرمند، اداي دين به جامعه است، به همين خاطر گاهي ترجمه را نوعي هنر ميدانند. اما برای شخص خودم ، آن گفتارهای و دیدار با استعداد های جوان ، جزیی از وجود ، هویتم و خاطرات جوانی ام است و احساس می کنم بیشتر و بهتر از همه آن گفتگو های دیگر " من واقعی " در آن است. نازنین ، تو هم از آن استعدادهای درخشان این عرصه ای در وبلاگ نویسی ، همان وبلاگ هایی که چه بسیار از هم نسلان ما را امروزه گرفتار کرد ، وبلاگ هایی که در ایران ، گسترده ترین وسیله خبری جوانان شده است و سهل ترین تریبونی برای بازگو کردن نظرهای شخصی و عقاید فردی در برابر نظاره کنند گان روزانه و نیز وسیله معرفی سلیقه ها و علاقه های وبلاگر ها ، که با مراجعه به هر وبلاگی تنوع آنها به چشم می خورد ، و جالب آنکه هر وبلاگری در ایران ، مجموعه منتخب و گلچین خود را نیز به وبلاگش مرتبط کرده است و به نوعی می توان گفت که این اتحاد خلاقانه مایه تشویق و ترغیب به نوآوری هایی نیز شده است. و در این میانه کمتر کسی است که از " وبلاگ سردبیر خودم " نامی و یادی نکرده باشد ، وبلاگی که این وبلاگر جوان ایرانی ساخت و به زبان فارسی اش ارایه کرد ، که حتی سرآغاز گرویدن بسیاری از چهره های آشنای فرهنگی و سیاسی به این دستاورد بود و گاه جدی و رسمی بدان پرداخته اند و هر روز نو به نو می کنند شرح آرا و عقایدشان را ، و گاه نیز فراموشش کرده اند و آن را اتلاف وقت می شمارند ، اما از روزی که وبلاگ زبانشناس معروف ، چامسکی ، آغاز به ارایه بحث جدی کرده است و تعداد بازدید کنند گان کمترین تاثیری در روند کاری این پیر سیاسی کار و منتقد خوش اندیش نداشته و ندارد ، بعضی از روشنفکران ایرانی هم جدی اش گرفته اند و به جد و جهد می آرایند این نمای اندیشه را. در جریان این سالها و انجام مصاحبه هایی با افراد مختلف و چهره های معروف و یا غیر مطرح سیاسی و گاه فرهنگی ، چه بسیار افرادی را دیده ام که به نوعی " تک محور" بودند و با غرور برخورد می کردند ؛ هرچند به قول " بهنود " عزیز ، " این رفتار، بیشتر از نوعی خودخواهی ، مايه می گيرد ، تا جایی که آن شخص تصور باطلی می کند ، و ماجرا از همین جا مایه می گیرد که او واقعا خود را مرکز عالم گرفته است و مثلا بهترین موقع هر واکنش و هر رخداد کاری است که او کرده.... و بهترین راه ها ، راهی است که او رفته ، و بهترین آدم ها کسانی هستند که او را تائید می کنند ، و بقيه دنیا موظفند که با اندازه های او عالم را اندازه بزنند...." اما در دیدارم با جوان های هم نسلم ، چنین رفتارهایی دیده نمی شود و اگر هست ، نایاب است تا همگانی. هرچند از بسیاری افراد پیر هم این راحتی کلام و باور پر یقین را دیده ام و جالب اینکه در دو دیدارم با " آرتور میلر " او را نوجوانی بی ادعا و شنگول یافتم که فقط در حرفهایش می خواست شیطنت کند و یا در دیدارم با " هنری کسینجر " ، او را زلزله ای یافتم و موجی سوار ، که در همان یک ساعت نخست دیدار ، پیکر لاغر من تحمل کشیدن تنوع گفتار و رفتار ان گردون سیار سیاست و اندیشه ، را نداشت.شاید اگر گاه تک محوری می کرد ، محورش " عالم سیاست بود و نه دنیای منیت شخصی " !.... اگر وبلاگ نویسی را جزو نویسندگی و کار خلاقانه روزانه بنامیم ، مساله " مخاطب " بسیار حائز اهمیت خواهد بود ، حال گاه نویسنده ای کتابی را منتشر می کند و در بازار نشر مدت زمان برخورد خواننده و مخاطب با خلاق ، گاه از ماه و سال فراتر می رود و بالطبع کمتر کسی به سن و سال نویسنده اهمیت می دهد و بیشتر شرح آرا و عقایدش حائز اهمیت است و نحوه نگرش ، عقیده و مرام او. اما در وبلاگ ، معمولا ، وبلاگرها نوعی تنوع آرا و عقاید دارند که طیف مخاطب خاصی را به خود جلب و جذب می کند ، و کمتر افراد بزرگسال ایرانی ، وبلاگ جوانها و سایت شخصی آنها را مورد بازدید قرار می دهند و بیشتر به سایتها و وبلاگ هایی با محتوی و مضامین جدی ، می پردازند. جالب اینکه مخاطبان عمده ، افراد پیر سال هستند تا جوانان، علت این استنباط شخصی ام را با تو در میان می گذارم که تفاوت نگرش با جوانان در چیست و تفاهم با پیران. : در ادامه حرفها باید از نحوه تفکر و برخورد جوانان ایران گله کرد ، که چرا در این نسل نوعی بحران فکری وجود دارد.این که حق با چه کسی است مهم نیست و بماند اما براستی این سوال همواره در ذهن ها بوده است که " اندیشه راهنما " وجود ندارد ؟ یا نوعی گسست معرفتی و بحران و خلا فکری در ذهن و نگاه های جوان ایرانی به وجود آمده است ؟ آیا انحراف فکری دستاورد نسل قبل است و میراث آنان ، و یا نبود اراده رشد و یافتن فضای تکاپو و تنفس ؟.. آیا جوان امروز ایران ، نسبت به همه مسایل بی تفاوت است ؟ و اگر چنین است باید مرگ نسل جوان را باور کرد !..که با نگاهی به اوضاع داخل و تنوع عملکرد جوانان ، نوعی تناقض آرا پدید می آید و نشانه هایی از زندگی و بقا را عیان می کند و سپس جزیره های اکثریت و اقلیت در دریای مواج این نسل رخ می نماید ، پس ریشه درد در کجاست ؟ در نبود رسانه های خبر رسان ؟ نبود فضای ممکن و ابزارهای مفید در عصر تکنولوژی ارتباطات بشر ؟..بالطبع نبود رسانه را نمی توان پذیرفت . در دهه اخیر چند رادیو و تلویزیون ایرانی در خارج از کشور فعال شد ، اما چه تفکر و اندیشه ای را به نسل جوان داخل ایران تزریق کرد ؟ چه تاثیری در رشد عقلانیت و تفکر و خلاقیت آزاد نسل جوان داشت ؟...با نگاهی بی رحمانه می توان اکثریت آنها را به نقض غرض متهم کرد ، چون ادعای روز نخست کمک به پیمودن راه اسقلال و آزادی این نسل بود ، اما می بینیم که بیشتر یا محل تسویه حساب های شخصی است و یا تریبون طرح یک تفکر خاص و تجویزی اشخاصی که دغدغه نسل جوان امروز ایران نیست ! و بیشتر آنها هم ، خود گرویده به منبعی اند و خویشتن مستقل ندارند . بدون تعصب و نگاهی منفی اگر بنگریم ، ضعف اطلاع رسانی موجب شده است تا از پرداختن به دغدغه های امروز جوان ایرانی عاجز باشند و نتوان از آنان به عنوان منابع خبری پیشرفته و آگاه کننده نام برد ، گاه آنچنان مهار احساس از کف می دهند که روزهای آغازین رفتنشان از ایران را به یاد می آورد که تا به امروز در آن فضای ذهنی مانده اند و بسته بودن و تحجرشان را نیز باور ندارند و اگر کسی بگوید او را به دو صد اتهام ، توصیفش می کنند . اما می خواهم بدون تعارف و ملاحظه و محافظه بگویم که – خواسته و ناخواسته - تلویزیون های فارسی زبان در لس آنجلس ، اکثرا به فساد و جمود فکری نسل من می پردازد ، تا به رشد و تر قی اش !...دغدغه امروز من جوان نه رقص است و نه موسیقی بی ریشه...هنر زیباست و مشکلی به پرداختن به آن نیست ، اما آن نه هنر است ، بلکه ملغمه ای است شهر آشوب و عوام پسند. تحلیلگرانش نه درس آزادی و اندیشه می دهند و نه درس مدارا و باور ، مانند " موعظه گران محراب و منبر" به نکاتی می پردازند که مایه خنده و تفریح است تا آموزندگی ! دوستی برایم تعریف می کرد که به یاد داشت روزی را که در استرالیا ، گوینده ای از رادیو فارسی محلی ، با آب و تاب می گفت " بروید ملت غیور و جام جم را تصرف کنید ! " .... من که عبارات " اهورا و یا هخا " یادم آمد .... و او در ادامه افزود که به آن مجری تلفن زد که" جان برادر ، در این برهوت اقیانوس ، کجاست جام جم ؟.. اما مگر جام جم ، مشکل نسل من است ؟ جام جم یک تریبون دولت ایران است ، خیلی ها هم تریبون فلان حزب شده اند !...و شاید یکی از این سخن سخت بر آشفته شود و رگ گردن بلند کند که لایق دو صد اتهامم ، اما مهم نبوده و نیست ، مشکلی با شخص و حزبی ندارم ، تفکر بیمار و بسته را نیز نمی توان پذیرفت. در عجبم و شگفت که یک رسانه آگاه کننده مستقل بیابم.
.....در بعضی گفتار ها ی سیاسیون فعال در خارج از کشور می بینیم که نسل جوان ایران را نظام یافته و پر امید و سبکبال مانند نسل جوان دوران انقلاب می پندارند و گاه نظریه هایی احساسی و اغراق آمیز درباره نسل جوان ایرانی می شنویم و می خوانیم که هر کدام در جای خود مورد بحث است . اما براستی باید از نزدیک با جوان ایرانی ارتباط برقرار کرد و دغدغه ها و سخنانش را سنجید و کاوید ، همه جوانان ایرانی نه لوس و بی خاصیت اند ، نه جزو جنبش 18 تیر ، نه بسیجی مخلصند و نه چریک های مبارز و قهرمان های مخالف !... به نحوی ، جوان امروز ایران با دریایی دغدغه دست و پنجه نرم می کند و با صد روئا و سودا ، می خواهد در این رود جاری زندگی ، بقا داشته باشد ، گاه از تریبون داخل او را به بی رحمی می رنجانند و گاه از تریبون خارج ، به او صد نسخه تجویز می کنند ، اما شنای این نسل ، نه جملگی بر خلاف جریان آب است و نه پیوسته در جهت آن ، آرامش و آزادی در زندگی را می طلبد و بی ربط نیست اگر بگویم ، دغدغه هایش را ازهر دو سو به غلط تعبیرو تعریف می کنند ! " زندگی باید کرد و رها زیست " ، آن چیزی است که این نسل انتظار دارد ، اما کدام سو به او این امکان را می دهند ؟ خود بدون اندیشه راهنما و تفکر و عقلانیت سالم و مفید ، چگونه این راه را برود ؟ ، چرا لزوما باید به انتخاب و نسخه های پیشنهادی دیگر سو اعتماد کند و باور ؟... ذهن سفید و نوو مثبت خود را چرا باید در اختیار تیرگی و سیاهی و منفی بودن ، دیگران بگذارد ؟ آیا این نسل شعور و تفکر برخوردی لازم را آموخته است؟ این نسل چرا باید قربانی اهداف قدرت محوری نسل قبل شود ، آیا حق زیستن و تعریف آن را خود باید بجوید و یا اینکه دیگران به او تلقین کنند ؟ آینده او مگر همین فردای نسل قبل نبود ؟!...پس آزموده را دوباره آزمودن ، خطاست !.... روز جوانان امروز ایران ، آیا فردایی روشن است؟ پس یاد شاملو ، می کنم که فروغ روشنایی با " جستن و یافتن و به اختیار برگزیدن " میسر است . اما نکته مورد نظر کدام است ؟ بی تفاوت یا سرخورده ؟ مگر نه آنکه مغایرت با عقیده اش را نپذیرفت ، گفتند " اصلاحات و زندگی مبتنی بر آزادی " باور کرد و کمک کرد ، گفتند : حمایت، کلاس درس رها کرد و از زندگی آزاد و سبز سخن سر داد و 18 تیرش نامیدند ، حتی با عشق به زندگی و آزادی ، خون نیز هدیه کرد : اما که سود برد ؟ تاوان آن همه هزینه را که داد ؟ جز همان نسل جوان ؟ پیچ و موج رادیو های داخل ، سیاهی است و تهمت و اخطار و هشدار به دشمن خسبیده در پشت دٌر ، از خارج هم نظر و راه کار بود و وعده و مصاحبه با فلان کس و بهمان ، که چه ؟ " بار سفر ببندید ، جوانان برخواسته اند " ، اما جوانان یک ذره آرامش می خواستند و اندک سخنی آرام تا زندگی کند ، نه نوحه گری و نه قیام !...سال 1377 تا 1380 ، چه استعداد هایی که در طلب ذره ای آرامش بودند تا به فردایشان بیاندیشند ، تفاهم و مدارا و اندیشه و مهر ورزی بیاموزند ، نه تسویه حساب. یادم هست ، در تلویزیون های لس آنجلس ، می آمدند و چه تلفن ها و چه تحلیل ها و گفتارهایی بود که از بینند گان خارج از گود نشسته بود ، پخش می شد ، داد و فغان و همهمه ...اما سیاه بود ، هیچ وقت این نسل نیامد جبران تاوانش را از دگری طلب کند ، اما مردگان تاریخ در خارج و اسکلت های متحرک با تفکر منجمد از یک سو و محرکها و مشوقان داخل از دیگر سو طلبکار شده بودند که " چرا این نسل با عقاید ما مغایرت می کند ؟ .....چرا دانشجوی لوس از تحصن قهرمانانه من نماینده مجلس دفاع نمی کند ؟ ....چرا دانشجو از من رهبر جنبش دعوت نمی کند؟ و......" آما در پاسخ به این توقع ها و در عاقبت همه آن وعده ها ، که بیشتر بر منفعت بود و قدرت محوری تا آزادی ، نوعی یاس و هراس از آینده در میان نوباوگان این نسل پدیدار شد. از طلا شدن یک شبه ، پشیمان شد ! و به طبع دیگر از آن گونه سخنان پیروی نمی کند ، چون برای بسیاری از آنان اصل و مفهوم دمکراسی و آزادی هنوز حل نشده است.. دیگر گاه انعکاس اندیشه سروش ، گاه جهانبگلو و گاه صدری و گاه چامسکی و دریدا و ادوارد سعید و....بود که دوای درد جوانان داغدار شده بود و یا پناه بردن به اینترنت و وبلاگ و پرداختن به جنگ زندگی و امید بستن به تغییر تدریجی ....چون کسی را خبر از حال نهان نبود و تصمیم گرفت به وجو دخویشتن خویش باور کند و نه از نو تجربه های تلخ پدران را تکرار کند و نه به امید واهی دل ببندد که تحقق یافتن مفاهیم روئایی امری بس بعید است و ناممکن. تفکرو ائید ئولوژی یا جهان بینی من جوان ، سخنی است که در سخنرانی زنده یاد " ادوارد سعید " شنیدم ، هرچند اکثر متفکرین و روشنفکران ایرانی نیز امروزه به شناخت آن علاقه دارند و گاه می بینیم که چه متفکرانی ، به ایران می آیند تا در بین دانشجویان سخن بگویند و بشنوند اندیشه و مرام و تفکر و نیازهای آنان را. حتی جوانان مقیم خارج از کشور نیز ، پی در پی دوست دارند و به ایران رفت و آمد دارند تا از تغییرات نسل خود و اوضاع و احوال آنها، فاصله نگیرند و درک درستی از تغییرات جامعه ایران داشته باشند ، هرچند گاه بعضی مدعیان مذبذب مبارزه در خارج ، با ذهنیت و نگاهی منفی و یا درک ناقص و نادرست از واقعیت اوضاع مردم و به ویژه نسل جوان ، این افراد را متهم می کنند و فقط یا می پرسند که" چرا به ایران می روید ؟ " و یا اینکه " جز پناهندگی " راه حل دیگری نزد آدمی نمی گذارند ، اما جوانان هیچ گاه از آنان نمی پرسند که" شما چرا در ایران هنوز از تفکر اندوختن مال و مکنت و رقابت ، چشم نپوشیده ای ؟ " ، و همین افراد موجب ایجاد نوعی تصورذهنی غلط در بین نسل جوان امروز شدند که زندگی در خارج از ایران چنین بهره هایی مالی و منفعت دارد ، و زیستن در آن عین آرامش است و رفاه !.... اما اکثر این جوانان گاه به این نتیجه رسیده اند که ریشه و اصالت و هویت اصلی در داخل همان وطن است . دیدگاه به آینده ایران و نسل جوان ، معمولا پرسشی است که از بزرگان و زعمای قوم می پرسند و نه جوانها ، و جالب اینکه بدون تزبزب و تزلزل ، قریب به اتفاق هم دیدگاه روشن و امیدوار کننده ای دارند ، با خوش بینی می نگرند افق آینده ایران و جوانان را ، بر خلاف آن سنت از این جوان ، به عنوان یک استعداد ایرانی ، این پرسش را مطرح می کنم ، که پاسخی پیچیده می دهد. اگر کمی با صراحت نگاه کنیم گاه در خارج و داخل کشور ، گروهی با هیجان می آیند و می گویند که دوباره باید براندازی کرد و انقلاب کرد و از نو همه چیز را بهم ریخت .... اما مثلا من جوان، هیچ تمایلی به تکرار دوباره تجربه ها ندارم .. به نظرم هر چه داریم از این مسایل است و باید به ساختن پرداخت و بنا کردن زیر ساخت ها .... با تحجر کسی بیاید و نسخه بپیچد ، به طور قطع نه من ، بلکه کم جوانی ایرانی بپذیرد این مساله را ... هنوز نه از آرمانهای مشروطه درس یاد گرفته ایم ، نه از نهضت ملی نفت و نه از انقلاب 57 !... نسل بعد از ما چه خواهند گفت ؟... یا ما را تمسخر خواهند کرد و یا پدرانمان را ....چون هنوز یاد نگرفته ایم بنشینیم و همدیگر را درست نقد کنیم . یعنی منظور این است که می توان همه در کنار هم بود و با منطق و روش درست ارتباطی صحیح ایجاد کرد و از این همه تند روی و شک و تردید و کج فهمی رها شد ؟...مثل همین جریان داخل و خارج از کشور که من معتقدم هدف آزادی و رهایی و زندگی در آرامش و رشد است . در چند مقاله مفصل توضیح دادم که اپوزیسون ایرانی به شکل رایج و مدرن در جهان ، نداریم و حتی صفت مرده را برای آن بکار بردم ، در این زمینه با من موافقی ؟ چون مرتب در این سالها که آمدم و رفتم ، متوجه شده ام که حرفهایی را دارند می زنند که با واقعیت داخل جامعه ایرانی فرق دارد و بسیار از داخل مردم به دورند... ودغدغه امروز نسل جوان ، اپوزیسیون نیست ! در بعضی جاها متاسفانه در ایران این تفکرها مدتی پیدا شد که مگر بیگانه بیاید و مرا نجات دهد ، و این باور به خارجی عواقب بسیار بدی را برای این نسل به همراه خواهد داشت ......این مساله سادیسم قوم گرایی و هشدار های بی مورد برای تحریکات قومی را هم باید همین جوانها حل کنند و این فضای بی تعتمادی و بی باوری را بشکنند و برای خیلی از جوانها مساله خارج آمدن خیلی مطرح است ، حالا شاید من و شما جزو متهم های ردیف اول باشیم که چرا خودمان آمدیم به خارج از ایران ، اما واقعا این یک درد است و از دیگر سو بعد از فارغ التحصیلی مساله بازگشت به وجود می آید که ماندن بهتر است و یا بازگشت ؟.. و دایم این حرفها در ذهن می آیند .....آری عزیز ، علیرضای نازنین ، اینها دغدغه های ذهن من است که در وبلاگ تو هم جسته ام...از نوشتن تو هم بسی لذت می برم....چون به قول مشیری بزرگوار شرف دست همین نوشتن است و بس !...پس قلم را نباید تا موقع مرگ زمین گذاشت و اگر مرگ فرا رسید از ناچاری ، قلم را باید به نسل دیگر سپرد تا این راه یابد و برود این جریان سیر اندیشه پس باز هم بنگار که خوش می نگاری ...از دور بوسه ای گرم بر رخ و قلمت حواله باد دوستدارت : حسب حال وبلاگ علیرضا تمدن : http://atamadon.blogspot.com |
|
|
[Mediya 2000 - 2005 © Copyright] |