[ 31.01.2005 ]

حق تعيين سرنوشت ملل

• آنچه که در ميان چپ مرسوم بوده و افراد مغرض يا نادان با سوء استفاده از آن امروز داعيهء تجزيهء ايران را مستند به آن ميکنند، هرگز در آثار مارکس، انگلس و لنين وجود نداشته و ندارد. آنچه که امروز دستمايه اندک شيخ خزعلی ها، آذريهای خواهان تجزيه و يا ديگر تجزيه طلبان وطنی است، اصلی من در آوردی است که با تمام قوا بايد درمقابلش ايستاد. هر گونه عقب نشينی در مقابل تجزيه طلبان نتنها خطرناک است بلکه با ايجاد امکان برای نظام حاکم بر ايران، بر عمر آن می افزايد. نگاهی به "برنامه" برخی نيروهای "چپ" کافی است که اين احساس را در آدمی بوجود بياورد که بد فهمی تا کجاها رسوبات خود را باقی گذارده است.

دارا گلستان

__________________________________

 

 

اين موضوع که آيا امکان گذار يک پارچهء ايران از حکومت مذهبی حاکم وجود دارد يا خير ذهن بسياری از وطن دوستان را بخود مشغول کرده است. اهميت اين موضوع وقتی بيشتر ميشود که آدم ميبيند برخی از صاحبان نظر بخاطر ترس از تجزيهء ايران آگاهانه خواستهای خود را به اصلاح رژيم از درون محدود ميکنند. البته اشکال کار اين دسته اين نيست که در مواجه شدن با چنين خطری اگر جدی باشد دست به تعديل مبارزه ميزنند، بلکه در اين است که برای رفع اين خطر بر عليه کسانی که بنادرست مقولهء "حق تعيين سرنوشت ملل" را طرح ميکنند به مبارزه ای همه جانبه دست نمی زنند. اين برخورد پاسيو از جانب روشنفکران متعهد اين اجازه را به افراد و عناصر مغرض ميدهد که در اين مورد، بخصوص مرز ندانستن يا بد فهمی با مرز مرض و غرض رامخدوش کنند.
مارکسيست لنينست ها به اصل حق تعيين سرنوشت به مثابه يک اصل بنيادی باور دارند و آنرا همواره تا زمانی که لنينيست کور کورانه اطاعت ميشد ترويج ميکردند. بدون توجه به اينکه ما امروز مارکسيسم لنينيست را قبول داشته باشيم يا نه، لازم است روشن شود که اساسا چنين اصلی وجود دارد يا خير؟ و اگر وجود دارد همانی است که چپ های ايرانی به تبعييت از سياست های عملی شوروی سابق درک ميکردند؟ به اعتقاد نگارنده آنچه که در ميان چپ مرسوم بوده و افراد مغرض يا نادان با سوء استفاده از آن امروز داعيهء تجزيهء ايران را مستند به آن ميکنند، هرگز در آثار مارکس، انگلس و لنين وجود نداشته و ندارد. آنچه که امروز دستمايه اندک شيخ خزعلی ها، آذريهای خواهان تجزيه و يا ديگر تجزيه طلبان وطنی است، اصلی من در آوردی است که با تمام قوا بايد درمقابلش ايستاد. هر گونه عقب نشينی در مقابل تجزيه طلبان نتنها خطرناک است بلکه با ايجاد امکان برای نظام حاکم بر ايران، بر عمر آن می افزايد. نگاهی به "برنامه" برخی نيروهای "چپ" کافی است که اين احساس را در آدمی بوجود بياورد که بد فهمی تا کجاها رسوبات خود را باقی گذارده است.

• جنگ جهانی اول و پيامد های آن
قبل از آنکه جنگ پايان يابد، بحث اينکه با مللی (کشورهائي) که زير سلطه امپرياليستها بوده اند چه بايد کرد، از جمله در آمريکا با دکترين مدون ويلسون وجود داشت و دنبال ميشد. بنا به اين دکترين ملل دربند نه تنها می بايست آزاد ميشدند بلکه کشوری که آن ملت يا کشور را بخود الحاق کرده و به بند کشيده بود موظف ميشد که کمک های معينی را نيز به ملت يا کشور آزاد شده در اين راه برساند. اينگونه است که آنچه که لنين و قبل از آن انگلس بعنوان "ملل" از آن نام ميبرند معنای تاريخی روشنی داشته و به هيچ روی نبايد و نمی تواند دست مايهء تجزيه طلبان در ايران باشد.
مقولهء ملل تحت ستم که بايد حق تعيين سرنوشت را به آنها داد اصولا مقوله ای است که به اعتقاد لنين از عوارض جانبی ظهور امپرياليسم است که در سوسياليسم بايد حل شود و اين امپرياليست ها هستند که مورد خطاب قرار دارند. نتنها ملل مورد نظر او شامل حال اقوام ساکن ايران نميشود بلکه اصولا مربوط به سرزمين هائی است که کشور های امپرياليستی با زور به خود الحاق کرده و يا بشکل مستعمره در آورده اند. لنين با استناد به انگلس معتقد است که تا پيش از ظهور امپرياليسم مرزها مرزهای طبيعی بوده اند و اين مرزهای طببيعی به هيچ روی منظور لنين و انگلس نبوده است.
لنين در "تراز نامهء مباحثه ای پيرامون حق ملل در تعيين سرنوشت خويش" که در سال 1916 نوشته است از قول انگلس مرزهای طبيعی و ديفورمه شدن آنرا بوسيله امپرياليستها را اينگونه توضيح ميدهد: "از جمله انگلس ميگويد که مرزهای ملل بزرگ قابل بقای اروپا در يک جريان تاريخی شکل گرفتند که در مسير خود يک سری ملل کوچک غير قابل بقا را بر حسب زبان و علائق ساکنين در خود ادغام نموده اند. اين مرز ها را انگلس طبيعی توصيف ميکند. در اروپا نيز در عصر سرمايه داری مترقي- حدود سالهاي 1871 -1848، چنين بوده است. اکنون سرمايه داری امپرياليستی ارتجاعی بيش از پيش اين مرزها را که بطريق دموکراتيک تعيين گرديده در هم ميشکند. تمامی شواهد گواهی ميدهد که امپرياليسم برای جانشين خود سوسياليسم، مرزهائی که کمتر دموکراتيک هستند و يک سری مناطق الحاق شده در اروپا و ساير قسمت های جهان، به ارث خواهد گذاشت".
در نقل قول بالا موضوع مورد مناقشه اين است که ما با دو نوع از مرزها مواجهه هستيم، مرزهای طبيعی و مرزهائی که دموکراتيک نبوده و يک کشور امپرياليستی از طريق الحاق کشور يا ملت ديگری حاکميت خود را بر آنها تحميل کرده است. اينجا روشن است که صحبت بر سر مستعمرات يا مناطق الحاقی و سلطه يک کشور امپرياليستی بيگانه بر آنهاست. لنين در مقابل اين سياست امپرياليستي، سياستی سوسياليستی را قرار ميدهد و ميگويد: "جامعه سوسياليستی هرگز قادر نخواهد شد با توسل بزور ملت هائی را دربست به خود ملحق کند.... در چنين شرايطی هرگونه امکان سلطه ملی توسط قدرت خارجی از بين می رود." مثال های متعددی که لنين می آورد جای هيچ ترديدی نميگذارد که سلطه خارجی به چه معناست؛ مانند سلطه آلمان ها بر بلژيک، سلطه انگليس بر هندوستان، مصر، ايرلند، آفريقا، مسائل مربوط به ترکستان، فنلاند، اوکرائين، جدائی نروژ از سوئد و...
لنين حق تعيين سرنوشت را برای "الحاق" شده ها برسميت ميشمارد و الحاق را تعريف ميکند. "چنانچه، هرچند به ميزان اندک، دلواپس تعميق اصولمان از نظر تئوريک هستيم و ميخواهيم فرمولبندی روشن و دقيقی برای آن پيدا کنيم نمی توانيم از زير اين مسئله که الحاق چيست طفره برويم... اين سئوال را برای چه مطرح ميسازيم؟ توضيح آن را هنگام طرح مسئله بيان داشتيم. علت آن است که اعتراض عليه الحاق معادل شناسائی حق ملل در تعيين سرنوشت خويش می باشد. مفهوم الحاق معمولا مستلزم: 1- مفهوم قهر (اتصال قهر آميز). 2- مفهوم يوغ خارجی (اتصال منطقه بيگانه و غيره...) و گاهی نيز: 3- مفهوم تجاوز به وضع موجود... الحاق يعنی تجاوز به حقوق خود مختاری يک ملت و تعيين مرزهای يک دولت عليرغم اراده مردم. مخالف الحاق بودن، يعنی طرفداری از حق خودمختاری کردن. مخالف حفظ قهری هر ملتی در چارچوب مرز های يک دولت مشخص بودن. مخالف حفظ قهری ملل ستمديده در چارچوب مرزهای دولتی که آنها را الحاق کرده و اين همان طرفداری از حق ملل در تعيين سرنوشت خويش است".
آيا روشن تر از اين می توان گفت؟ و آيا آن گروههائی که خواهان تجزيه ايران زير شعار حق تعيين سرنوشت هستند، روشن تر از اين ميتوانند زير نام چپ دست به تحريف بزنند؟ آيا ميتوان ادعا کرد که دولت امپرياليستی "فارس"، مثلا ملل (کشور های) خوزستان، آذربايجان، کردستان و... را با قهر به ايران الحاق کرده است؟ اگر وجدانی هنوز برای کسانی که آب به آسياب تجزيه طلبان ميريزند باقی مانده باشد ، آيا پاسخی در مقابل گنجاندن اين "اصل" در برنامه های سازمانی خود داريد؟ آيا اين برايتان روشن نيست که فردا چه برادر کشی براه خواهد افتاد؟
ايران نه تنها بزور کشورها (ملل، خلق های) ديگری را بخود الحاق نکرده است بلکه در اثر هجوم دولت ها و ملل بيگانه بطور مدام بخشهای قابل توجه ای از خود را نيز از دست داده است. آيا همانگونه که آلمانيها و سوئدی ها ميبايست استقلال بلژيک و نروژ را برسميت می شناختند و آن سرزمين ها را ترک ميکردند ما حق نداريم از بقايای ملل متجاوز که خواهان تجزيه ايران هستند بخواهيم که اگر خود را ايرانی نميدانند سرزمين ايران را ترک کنند؟ چپ اشتباهات زيادی کرده است، اما اينکه اجازه بدهد تا تجزيه طلب های بيمقدار درون صفوفش لانه کنند قابل بخشش نيست. آنچه امروز بنام ايران وجود دارد با هر تعريفی که قبول کنيد دارای مرزهائی دموکراتيک است که بقايش در گرو اتحاد همهء ايرانی هاست. ملل با معنائی که کلاسيک های مارکسيت بکار برده اند، يا بعنوان مثال سازمان ملل که محل نمايندگی کشور هاست به هيچ وجهی شامل گروههای کوچک دينی، زبانی و.... نيست و گرنه ما ميبايست حتی مرزهای دموکراتيک را در هم شکسته و به تعداد زبانها و لهجه های موجود در جهان، کشور های مستقل داشته باشيم!؟
لنين در "طرح اوليه تزهای مربوط به مسئله ملی و مستعمراتی (برای دومين کنگرهء انترناسيونال کمونيستي)" وقتی ميگويد: "نقض دائمی تساوی حقوق ملل و تضمينات حقوق اقليت های ملی در کليهء کشورهای سرمايه داری...." بروشنی بين ملل و اقليت های ملی تفاوت قائل ميشود. در همينجا جالب است که ميگويد: "ثانيا تمام احزاب کمونيست بايد به جنبش انقلابی ملل وابسته يا غير کامل الحقوق (مثلا ايرلند يا سياهان آمريکا و غيره) و مستعمرات مستقيما کمک کنند." جالب است که بدانيم که با وجود اينکه در آمريکا اقليت های ديني، زبانی و نژادی زيادی وجود داشته و دارد، تنها از سياهان نام ميبرد با وجود اينکه ميداند سياهان آمريکا از سراسر آفريقا آورده شده اند و يک ملت هم زبان هم فرهنگ و.... را تشکيل نميداده اند و در ضمن ايرلنديها را ملت وابسته و سياهان را غير کامل الحقوق ميداند.
کوتاه سخن، ايران کشوری است با اقوام ايرانی که مرزهای طبيعی آن طی قرن های گذشته مرتب مورد هجوم بيگانگان فراوانی قرار گرفته است. بسياری از اين ميهمانان ناخوانده بنا به ميل و خواستهء خود در ايران باقی ماندند و از اين مرزهای طبيعی تا آنجا که توانستند دفاع کردند. ايران امپراتوری يا امپرياليسمی که ملل ديگر را بخود الحاق کرده و پس از برکناری دولت های ملل ديگر و يا تحت قيومت قرار دادن آنها دولت خودی را بر آنها تحميل کرده باشد نبوده و نيست. تمام ساکنان ايران به يکسان از سوی حکومت های مرکزی مورد ستم قرار داشته اند. مقولهء حق تعيين سرنوشت آنگونه که لنين مورد نظرش بوده هيچ تناسبی با موقعيت ساکنان ايران ندارد و اين بد آموزی را بايد افشا کرد. چپ افراطی و غير مسئول ميتواند با اصرار بر اين بدفهمی تاريخی که از آن حزب وابسته به شوروی به ارث برده است فاصله خود را با خواستهای مردم ايران باز هم بيشتر کند و هر روز کوچک تر شود، ولی چپ دموکرات نبايد در اين مورد بيش از اين سکوت کرده و در بد نامی با چپ سنتی و افراطی شريک شود.

 

 

  ده‌نگ‌وباس

  سیاسه‌ت

  كۆمه‌ڵایه‌تی

  هونه‌رو ئه‌ده‌ب

  ژنان

  زانست

  نێونه‌ته‌وه‌یی

  په‌رلان

  ئاگاداری

_________________

  ئێدیتۆڕی كوردی

  ادیـــتور فــارسـی

_________________

 

 

 

[Mediya 2000 - 2005 © Copyright]