[ 12.09.2004 ]

درآمدی ‌بر رفرماسیون ‌دینی 

 

ناصر قادرزاده (رێبین) 

 

هر فكر، ايدئولوژي، اعتقاد و بطور كلي جريان و جنبشي كه خود را با شرايط زماني و مكاني وفق ندهد؛ يا در اندك زماني كوتاه از صحنه‌ي روزگار حذف شده به تاريخ مي‌پيوندد، يا اينكه پيروانش درمنجلاب جزمگرايي و خشك‌انديشي غوطه‌ور شده و در كوتاه ‌مدت براي رهايي آن‌ـ كه هويت خود مي‌پندارندش‌ـ و به قصد دفاع از آن در برابر تهاجمات مرحله به جوانب غير قابل قبول آن، به مبارزه با زمين و زمان برخاسته و در اين راستا حاضرند به هر ديوانگي دست بزنند، كه البته نتيجهاي بجز مرگ تدريجي در اثر جنگ فرسايشي در بلند مدت در بر نخواهد داشت. بنابراين شرط لازم و كافي براي بقاي يك محصول بشري، خواه فكري، سازماني و ... ، ايجاد دگرگونيهاي لازم در خود، بنابر شرايط است. اگر خواهان حفظ تاثير و افزودن بر آن است، باز ناگزير از پيروي از اين قانون كلي است.

دين نيز كه يكي از محصولات فكري جامعه‌ي بشري است به هيچ وجه از اين قاعده مستثني نيست. كما اينكه دين، بقاي خود را تا به امروز مرهون تبعيت از قاعده‌ي مذكور است. اگر نگاهي گذرا به تاريخ اديان بيفكنيم صدق اين مدعا به روشني آشكار مي‌شود. در اينجا بر آن نيستيم تاريخ كلي اديان را مشمول بررسي خود كنيم، زيرا خود بحثي جداگانه و ناگنجيده در اين مقوله است. لذا در حد توان و البته نياز، نمونه‌هايي اثباتگر را يادآور مي‌شويم:

دين يكي از مهمترين پديده‌هايي است كه در سراسر تاريخ بشر ـ حداقل تاريخ دانسته‌ي بشر ـ نقشي بسزا در تعيين و جهت‌دهي ادوار تاريخي بشريت ايفا نموده است. مسلما هر كدام از اشكال آن، از ابتدايي‌ترينشان گرفته تا پيچيده‌ترين آنه، بنابر شرايطي كه اجتماعات بشري در آن بسر برده‌اند، پيدايش و رشد يافته و در نتيجه زاده‌ي مرحله‌ي ديني قبل ازخود به استثناي اولي نشان وزاينده‌ي مرحله‌ي ديني پس از خود بوده‌ است. چنانچه يا از سوي پيروان خود، در اثر درايت آنها و بنا بر مقتضيات زمان و يا از سوي مخالفان، در نتيجه‌ي مبارزاتي كه به انجام رسانيد‌ه‌اند دچار تحول شده و به شيوه‌اي تازه سر بر آورده‌اند.

اساطير سومر بعنوان نخستين ديني كه شكل ايدئولوژي منسجمي بخود گرفته است، در عين حال زاده‌ي اديان ما قبل خود و سرچشمه‌‌ي تمامي اديان مابعد خود است. نزديكترين آنها به اساطير مذكور، اساطير مصر است كه با ايجاد اندك تغييري در آنها از سوي كاهنان مصر با شرايط آنجا تطبيق داده مي‌شود. از آنجاييكه اديان مذكور، بنيان ايدئولوژيكي نظام برده‌داري را تشكيل مي‌‌دهند، با از بين رفتن كارايي اين نظام و افزايش روزافزون ستم و برده‌‌‌كشي، به اضافه‌ي تفاوتهاي مكاني در ديگر مناطق، انجام دگرگوني در آنها و پيدايش جايگزيني مناسب برايشان، امري اجتناب‌ناپذير است. بدون شك، اين امر مستلزم گذشت مدت زمان مديدي بوده است كه مراحل پيشرفت متعددي را از ‌آنزمان تا پيدايش و رشد اديان بزرگ تك‌خدايي سه‌گانه را شامل مي‌شود. بارزترين نمونه‌ي رفرمها را مي‌‌توان در گذار دين از مرحله‌ي اديان چندخدايي به اديان تك‌‌خدايي ناشي از انقلاب ابراهيمي مشاهده نمود. اهميت سنت ابراهيمي از آنجا قابل درك است كه تداوم آن پايه‌ي اساسي فروپاشي نظام برده‌داري را تشكيل مي‌دهد. همانطور كه نهايتا اسلام كه خود فراورده‌اي تركيبي از اديان ماقبل خود و بويژه زرتشتي، مسيحي و يهودي، به اضافه‌ي فلسفه‌ي يونان است،  ضربه‌ي آخر را بر پيكره‌ي اين نظام لعنتي وارد مي‌آورد و نظام فئو دالي را پايه‌ريزي و به جاي آن مي‌نشاند. با رسيدن به دين اسلام كه آن را مي‌توان آخرين رفرماسيون بزرگ ديني در خاورميانه ناميد، از آنجايي كه در مقايسه با ديگر كوششهاي اصلاحي داراي ابعادي وسيع و عميقتر بود، هويت ايدئولوژيكي نظام برده‌داري توان مقاومت خود را به كلي در برابر آن از دست مي‌دهد. هر چند تلاشهايي از سوي كساني همچون ماني و مزدك در جهت انجام رفرمي در اديان ماقبل خود و دست‌يابي به سنتزي پاسخگو به نيازهاي مرحله از آنها، به ويژه اديان زرتشتي و مسيحي صورت گرفت، اما به دلايل متعددي، تلاشهاي مذكور نتوانستند در برابر دين اسلام شانس تشكيل هويت ايدئولوژيكي مرحله را به دست بياورند. در اين جا مي‌توان آشكارا به اين نكته پي برد كه اگر دين زرتشتي كه روبناي جامعه‌ي ساساني را تشكيل مي‌داد‌، مي‌توانست با بهره‌گيري از جوانب مثبت بسيار خود، رفرماسيون آغاز شده به همت ماني را به پايان برساند از امكان تبديل به چنين هويتي برخوردار بوده و شايد برتري خاورميانه را براي مدت زمان بيشتري حفظ مي‌نمود. اما انحرفات بوجود آمده در مباني آن از سوي مغان فاسد دربار ساساني، عدم كفايت و استمرار گامهاي نيرومند آغازين ماني‌، و نهايتاً شهيد نمودن وي بدست رانت‌خواران ديني درباري، چنين فرصتي را از اين دين گرفته، در نتيجه نتوانست موفق به م قابله با برتري دين نوپا و مستحكم اسلام شود. هر چند اقدامات صورت گرفته در اين برهه  از تاريخ ( از سده‌ي سوم تا پنجم پس از ميلاد) نتوانسته .

جهت‌ دهنده باشد، اما به تعيين كننده‌ي اصلي مرحله‌ي اجتماعي پس از خود يعني فئودالي يا به عبارتي هويت ايدئولوژيكي آن تبديل مي‌شود. زرتشتي در عين حال نقش تعيين ‌كنندهاي در منعطف‌ ساختن و كاستن از شدت نظام برده‌داري ساساني داشته است.

همچنانكه از كليه‌ي مختصرات فوق نيز بر‌مي‌آيد در حالت كلي، رفرم در اديان، عامل اساسي پا بر جايي و تعيين‌ كنندگي آنان در مرحله و عدم توفيق در رفرميزه ‌كردن آنها، تضعيف و كاهش تدريجي و بعضاً زوال آنان را در پي داشته است. حال اگر در شكل خاص خود به مسئله بنگريم، بازتابش رفرماسيون بسان واقعيتي در يكايك اديان در برابرمان ظاهر مي‌شود. چنانچه اشارهاي گذرا به ماهيت اسلام نيز داشتيم، خود اوج رفرم ديني را در اديان تك خدايي تشكيل مي‌دهد. اسلام كه قبل از هر چيز، خود را زاده‌ سنت ابراهيمي معرفي مي‌نمايد، خود محصول رفرمهاي جزئي انجام‌ گرفته در مدت زماني مديد است. با نگاهي به ايدئولوژي مدون اسلام‌ (قرآن) تأثيرات اين تلاشهاي پياپي ما قبل، به راحتي قابل مشاهده است. تاثيرات دين زرتشتي، مسيحي و بيش از همه يهودي و همچنين فلسفه‌ي يوناني هم در بافت ايدئولوژيكي و هم در ساختار حكومتي‌ـ سياسي آن، آشكارا به چشم مي‌خورد.

انقلاب اسلام كه مي‌توان آن را آخرين جهش اعراب نام نهاد، در عين حال به عنوان آخرين دين در مرحله گذار از دين به فلسفه نيز مطرح است. از همين رو نيز از سوي باني آن حضرت محمد به عنوان آخرين دين اعلام مي‌شود. در اينجا نكته‌اي آشكار مي‌گردد، از آنجايي كه عصر اديان به پايان رسيده است رفرمهايي كه لازم است از اين پس در اديان صورت بگيرد نه به صورت شكل ديني نو ظهور و تازه ( در شكل كلي به عنوان ثمره‌ي رفرم در اديان) بلكه به صورت انجام رفرم در هر كدام از اديان بروز خواهد يافت و بايد بيابد.

تمدن اسلامي از آغاز ظهور تا دوران اوج و بلوغ خود در فاصلهي ميان قرن‌هاي هشتم تا دوازدهم ميلادي از ماهيتي پيشرفته و تكامل برخوردار بوده و تمدن فئودالي را از اوج استحكام و ثبات بهره‌مند مي‌گرداند. در اين دوره، هر چند انحرافي فاحش پس از مرگ پيامبر بروز هم يافته باشد و اسلام از گوهر راستين خود دور شده باشد اما باز هم در عرصه‌هاي مختلف حيات از جمله دانش پيشرفتهاي چشمگيري به بار آمده است. ذكر اين نكته كه با نبود چنين انحرافي ماهيت اين پيشرفتها منافع بيشتري براي بشريت در بر مي‌داشت و شايد در اين صورت رفرمي كه تا به حال زاده نشده است، با توجه به عدم قاطعيت دگماها و انعطاف پذيري بيشتر اسلام آغازين، در زمان خود صورت گرفته و تا بدين حد جزم‌گرايي، خشك‌انديشي و ارتجاع فلاكت بار براي خلق‌هاي مسلمان، به ويژه خاورميانه در بطن خود نمي‌پروراند، به يك سرچشمه‌ي نوين پيشرفت تبديل مي‌شد.

دوران مذكور، به حق از چنان قابليتي برخوردار بود كه بتواند مانع از ظلمت و ارتجاع ذهني و روحي خاورميانه تا اين درجه بشود. با گسترش امپراتوري اسلامي، رشد چشمگير علمي، فساد سياسي و اداري و افزايش روز افزون ظلم و بيداد حاكمان مستبد، انديشمندان اسلامي، براي جلوگيري از فروپاشي نظامي كه اسلام  هويت ايدئولوژيكي آن را تشكيل مي‌داد و بعضاً يافتن راه چارهاي با مرحله، به فلسفه، خصوصا فلسفهي ‌يوناني متوسل شده و در صدد اثبات وجود خدا بر آمدند. از آنجايي كه در ميان فيلسوفان يوناني، ارسطو فيلسوف حفظ و تداوم نظام موجود است، لذا توسل به منطق قياسي ارسطويي آنهم به شيوهاي تقليدي‌ ـ تطبيقي را بيش از همه پسنديدند. با وجودي كه اسلام از يك منشا فلسفي نوافلاطوني برخوردار است‌ـ كه فلسفه‌ي مزبور خود از ماهيتي شرق‌ـ غربي برخوردار است‌ـ توسل به ارسطو و منطق ارسطويي كه اساساً اثبات، استدلال و تداوم حيات سيستم موجود را مبنا قرار مي‌دهد، نهايتاً منجر به طرد تفكر فلسفي در اسلام، آنهم با توسل به منطق ارسطويي صرف، از سوي غزالي شد.

گامي كه به پيشاهنگي كساني همچون«فارابي» و «ابن‌سينا» شروع شده و در صورت جهت‌گيري صحيح مي‌توانست ثمرات پر باري در پي داشته و به رنسانس خاورميانه منجر شود با محاكمه و قتل انديشمندان هماهنگ كننده‌ي دين و فلسفه، و نهايتاً ضربهاي كه از سوي غزالي در كتاب تهافه الفلاسفه، بر پيكره‌ي فلسفه و فلسفه‌انديشي وارد آمد حتي با تهافه التهافه ابن‌رشد نتوانست رهايي يابد. غزالي در كتاب مذكور با توسل به الهيات مبتني بر منطق ارسطويي‌ـ كه ثمره‌ي كار چند سده‌ي انديشمندان اسلامي در دوران بلوغ تمدن اسلامي است‌ـ به موازات بستن درهاي اجتهاد، دروازه‌ي تفكر فلسفي را نيز بسته و بدين ترتيب از موثرترين فيلسوفان راهگشاي ارتجاع، سنت‌گرايي و ظلمت دوران سياه خاورميانه است. از اين پس تمامي فلسفه انديشان، كافر خوانده شده و تمامي تفكرات ناگزير از انجماد در قا لب تنگ ايدئولوژيكي و كتاب و سنت هستند. محافظه‌كاري و ارتجاع كه ابتدا در بعد ايدئولوژيكي و در نتيجه‌ي انحراف اوليه‌ي آن و سپس در تمامي ابعاد حكمفرما شد، فرصت طلايي تولدي دوباره در خاورميانه از طريق انجام رفرماسيون ديني را گرفت. همزمان دين مسيحيت نيز كه در دوران اوج بسر مي‌برد، بر سر همين دو راهي قرار مي‌گيرد؛ يا طي رفرماسيوني در خود، راه را بر تحولات و پيشرفتهاي آينده‌ساز مي‌گشايد يا اينكه بر ارتجاع و محافظه‌كاري موجود اصرار ورزيده راه را بر هر گونه پيشرفتي بسته و در نتيجه موجب حذف خود از صحنه روزگار  مي‌شود. هر چند سران كليسا مقاومت ورزيده و بر راه دوم اصرار هم بورزند باز در برابر پيشرفتهاي حاصله در سده‌هاي دوازده، سيزده و چهارده، نهايتاً شكست تدريجي در مقابل اصلاح ديني را گردن نهاده و بدين ترتيب ارتجاع كليسا و نهادهاي وابسته به آن دچار مرگي تدريجي شده، سرانجام سيل خروشان شروع شده با اقدامات فلسفي، علمي و اصلاحي، با شروع نهضت رنسانس در سده‌ي پانزدهم به اوج خود رسيده و زمينه‌ي لازم براي ظهور تمدن نو پاي سرمايه‌داري درغرب را مهيا مي‌سازد. «مارتين‌لوتر» بنيان‌گذار نهضت اصلاح ديني و مذهب پرتستان و ديگر اصلاح‌گران ديني با ضربه زدن به دگماهاي تابو شده و مشروعيت اقتدار فئودالي كليسا، چهره‌ي غرب را در حالي دگرگون ساختند كه خاورميانه‌ي مهد تمدن و خاستگاه اديان، به سبب عجز خود در انجام رفرماسيون در آستانه‌ي فرو رفتن در منجلاب جهل و تاريكي قرار داشت. بدون شك تمدن سرمايه‌داري غرب و پيشرفتهاي علميـ فني ناشي از آن، مديون رنسانس و انقلاب روشنگري و قبل از همه رفرماسيون ديني هستند. اينكه فرد غربي بارهايي كه از چنگال دگماتيسم و بي‌ارادگي تحميلي ناشي از ذهنيت قرون وسطايي و زنجيرهاي محكم شده بر ذهن و اراده خود را گسسته مي‌يافت، به سرعت در راه بنيان‌گذاري نظام و دنيايي كه كسي را در آن ياراي متوقف ساختنش نباشد تا مرز " خدا پنداري" خود، در فرد‌گرايي پيش رفته و فرد‌گرايي در حكم ديني جديد در آمده است بدون شك اسلام نيز که عليرغم تاثير چند صد ساله‌، رفرميزاسيون در آن رخ داده است در حال حاضر بر همان دو راهي فرا راه مسيحيت پايان قرون وسطا قرار دارد.

رفرماسيون و رنسانس موضوعي جداگانه و مرتبط با ماهيت نظام سرمايه‌داري است. در اينجا محض نياز بدان پرداخته شد. اگر پيشرفتهاي علمي، فني، اقتصادي، سياسي و اجتماعي امروزه‌ي جهان، دستاوردهاي دمكراتيك بشريت  عجز و ناتواني تمدن به‌بن‌بست رسيده‌ي غرب را نيز مد نظر قرار دهيم و آن را با وضعيت كنوني كشورهاي اسلامي مقايسه كنيم حياتي بودن موضوع، بهتر قابل درك خواهد بود. اسلام رسمي و حاكم از زمان انحراف ايدئولوژيكي، با شهادت حضرت علي، فاجعه كربلا و بعدها شهادت « ابومسلم خراساني» و دهها شخصيت بارز، ‌جوياي راه رهايي از وضعيت خفقان‌آور و سياه چال دگماها و تقدس فروشيها، پافشاري خود بر راه دوم را به كرات اثبات نموده است. حكوم تهاي اسلامي كنوني نيز ريشه در اين تاريخ منفور داشته و پايه بر اين ميراث ارتجاعي استوار گردانده‌اند. برده‌ي ذهني خاورميانهاي بر اثر رشد روش‌هاي استعماري پيشرفته‌ي اداري، ديوان سالاري، تبعيضات ملي‌، طبقاتي‌، جنسي‌، مذهبي‌، ديني به بندگان مستقيم نظام مطلقه‌ي تئوكراتيك روي زمين و بنده‌ي درجه سوم و چهارم الله تبديل شده است. 

در اينجا سوالات متعددي به ذهن خطور مي‌كند كه هر كدام پاسخي مي‌طلبد. از جمله: چرا سده‌هاي دوازده و سيزده ميلادي كه هر دو دين اسلام و مسيحيت در اوج خود بودند، مسيحيت، آنهم دراروپا، پا به آستان عصر اصلاحي خود گذاشته و زيربناي فكري تمدن نوپاي سرمايه‌داري را با مذهب پروتستانيسم  بنا نهاد، اما اسلام، آنهم درخاورميانه، با وجود آنكه درقرون هشت تا دوازده، چنان انديشمنداني به خود ديد كه شايد كمتر جايي به خود ديده باشد، نتوانست به رفرماسيون راه يابد؟ وجه تمايز دو دين چه نقشي داشته است؟ چرا جنبشهاي رفرم‌طلبي همچون شيعه، جنبشهاي باطني ، ميستيك نتوانستند تلاشهاي جسته گريخته‌ي خود را در چارچوب هويتي ايدئولوژيكي و برنامه‌ي عملي منسجمي سازمان بخشيده، خاورميانه را از اين سياهي و ذلت برهانند؟ ارتجاع در پايان سده‌ي دوازده چرا تيشه بر ريشه‌ي فلسفه و اجتهاد زد؟ مگر نه اينكه خود با توسل به اين هر دو دروازه‌ي آنها را تخته كرد؟ آيا به راستي تا به حال نيز به جز تقدس‌آلات كور و كر و گيج كننده‌ي اسلام چيزي از آن درك شده است؟ به عبارتي ديگر، حقيقت جامعه‌شناختي، انسان‌شناختي اسلام و حضرت محمد چيست؟ تملق‌گويان و اشك تمساح‌ريزان آل و اهل بيت تا چه حد سعي در احياء و روزآمد کردن آنان كرده‌اند؟ آيا براستي هنوز اختلاف علي و معاويه آبستن خونريزيهاي تازه‌اي نيست؟ و مهمتر اينكه: اين سياه شكاف حدود يك هزار ساله را چگونه بايد از ميان برداشت؟ و از حالت دهان بلعنده‌أي به شدت وحشي كه در حال فرو دادن ذهن، روح، روان، جسم و جان فرزندان مادر مقدس خاورميانه است، خارج ساخت؟ چگونه مي‌توان خاورميانه را امروزي كرد؟ اسلام چگونه روزآمد مي‌شود؟ اينها و دهها سئوال ديگر، روزانه به ذهن انسان پشت ميز، انباشته از وسائل تكنولوژيكي پيشرفته‌ي ارتباطاتي خطور نموده و با مشاهده‌ي تفاوت فاحش ميان خود نظاره‌گر، با خود مطلوب، در تلاش حل اين معادله‌ي مجهولي ريشه‌دار در سير قهقرايي خاورميانه، دست و پا مي‌زند.

شايد گشتن به دنبال سّر بر موفقيت در انجام رفرماسيون، و عدم موفقيت اسلام در اين امر در خصوصيات دو دين، به ويژه كاركرد آنها، همچنين مفهوم هر كدام براي سرزميني كه، مهرشان عمدتاً بر آنها نقش‌بسته است، كاري مفيد و نتيجه‌بخش باشد. تا زماني كه بررسي جامعه‌شناختي هر دو دين ‌ـ شايد اندك كارهايي در مورد مسيحيت انجام شده باشد‌ ـ صورت نپذيرد چندان توفيقي در علت ‌شناسايي اين پديده حاصل نمي‌شود. با وجود اين واقعيت تاريخي ( شكست نسبي اسلام در رفرماسيون) باز نمي‌توان منكر يك سري اقدامات صورت گرفته از سوي جنبش و طريقتهاي پراكنده، ناهمگون و گسسته گرديد. اگر بخواهيم در اين بحث كلي، كه شايد بتوان آن را درآمدي كلي بر رفرماسيون خواند، چكيدهاي گذرا از آنها را بر چكامه‌ جاري سازيم، مي‌توان به ذكر چند خط ذيل بسنده كرد:

ظهور شيعه به خودي خود اولين رفرم مثبت در اسلام به شمار مي‌رود. با وجود شتابي نواخت، باز هم تاريخ آن تاريخي سرشار از شهادتها، قهرمانيها و يك جريان انقلابي طالب دگرگوني، و مخالف قرائت رسمي دين اسلام بوده است. بقاي اجتهاد در اين جنبش و همچنين درهاي باز آن به روي  بازبيني مداوم خود، زمانه و رابطه و نسبت هماهنگي ميان هر دو‌ـ اگر به شيوهاي علمي اين امر صورت نگرفته و بسياري از اوقات ارتجاع اين درهاي باز را مهر و موم كرده است، خود بحثي جداگانه است‌ـ شانس توفيق اين مذهب را در بردن گوي سبقت از سايرين در مورد رفرماسيون بيشتر مي‌كند.  

چنانچه همواره به عنوان مذهب اپوزيسيون‌ـ كاش خاصيت پروتستاني مي‌يافت‌ـ مطرح و در حال مبارزه، خواه مخفيانه خواه آشكار،بوده است. شيعه و به ويژه سيماي ايراني آن، به عنوان كوشش در راستاي ايجاد سنتزي فرهنگ ايراني‌ـ اسلامي چنان نيرويي بدان مي‌بخشد كه به يكباره خود را از بطن حاكميت فئودالي ارتجاعي اسلام خارج ساخته و به ديني تودهاي تبديل شده، همچنين خود را در بطن اجتماعي كاملاً نهادينه‌ي زميني و روزآمد سازد. بحث در اين رابطه را به تفصيل براي مقالات بعدي مي‌گذاريم.

توام با شيعه، حركتهاي طريقتي باطني و عرفاني نيز، از خوارج گرفته تا به آخر، از طرق گوناگون در صدد مخالفت با اسلام رسمي برآمدند و مبارزات آنان نيز هر چند محدود، نظام را مجبور به انعطافها و يا حداقل عقب‌نشينيهاي مقطعي كرده است. در اين ميان مبارزه‌ي علوي‌گرايان درميان خلق كرد وصوفي‌گرايان، شايان بحث و ستايش است. اشخاصي همچون تسهيد منصور حلاج‌، جلال‌الدين رومي، با يزيد بسطامي، سهروردي، شيخ بد رالدين و يارانش  و دهها شخصيت ديگر، هركدام تلي از انباشته‌ي كوشش و رنج در راه رفرماسيون را تشكيل مي‌دهند كه در صورت تحليل، بررسي و پيوند زدن علمي آنها، مي‌توان به پيشنه‌اي  ارزشمند براي رفرماسيون اسلام دست يافت.

با رسيدن به نيم هزاره‌ي اخير، ظلمت قيراندود خاورميانه، در شب و روياهاي هزار و يك شب آرميده و تا مي‌رود، جان‌گدازتر و همزمان نفرت انگيز‌تر مي‌شود. هرچه هست، عيش و نوش، خيانت، توطئه و ... در دربار سلاطين بوده و نقش‌هاي پشت پرده‌ي چشم نورندگان غرب به اين ديار ماهيتاً بهشت مي‌باشد. تلاشهايي جسته گريخته، هر چند هم ديده شود، معمولاً  به گور افكنده مي‌شود. يا در جهل عميق عوام، حتي فاقد كورسويي است. از اين رو نمي‌توان به جز كوششهاي سازمان دهنده‌ي شيعه در حين خروج از استراتژي سوي گام نهي موازي با سلطان شيعه، ب ه محض بر سر كار آمدن صفويان شيعه در ايران، گام جدي ديگري را مشاهده نمود.

قرن نوزدهم براي خاورميانه مي‌تواند در بردارنده‌ي تعابيري گوناگون از جمله ورود افكار ملي‌ـ بورژوايي، غرب‌زدگي و در مقابل استعمار ستيزي و آغاز جنبش‌هاي رهايي بخش و غيره باشد. در اينجا مفهوم ديگري كه سده‌ي مذكور در برداشت مي‌تواند آغاز جسورانه‌ي رفرماسيون با شيوه و اميدي نوين از سوي «سيد جمال‌الدين افغاني»، «محمد عبده»، «كواكبي» و... باشد. اين گام در خور كه با شهامتي بي‌شائبه بر داشته شد، در صورتيكه ارتجاع داخلي منطقه و نظامهاي رانت خوار، از بلندايش نمي‌بريدند شانس اين كه خاورميانه‌ي سده‌ي بيست هم نامزد مشاركت در تجارب انقلابي علمي، فني و كسب  دستاوردهاي شايان دمكراتيك باشد شايد نه چندان كمتر ازساير جاهاي ديگر مي‌بود. حداقل اينكه تا حدي غرقه در مشكلات نمي‌زيست. اين گام اوليه ولي نه چندان كامياب را محمد اقبال لاهوري از سر گرفت. انقلابهاي مشروطه‌ي عثماني و به ‌ويژه  ايران نيز قوت ايدئولوژيكي خود را از اين اقدام اصلاحي مي‌گرفتند. با وجودي كه در قرن بيست‌ اين كوششها شتاب و گسترش و فشردگي بيشتري به خود گرفته است و اشخاص عمده‌اي از جمله شريعتي، عقاد و …… ظهور و مبارزه نموده‌اند، از آنجايي كه سعي لازم در راستاي ترسيم خط پيوستگي رفرم در طول تاريخ اسلام و از آن مهمتر قرار دادن آن ( هم اسلام و هم اقدامات اصلاحي) در زير بررسي موشكافانه‌ي جامعه‌شناختي، احيا دوباره‌ي فلسفه پس از ظرفيه ناجوانمردانه‌ي غزالي فيلسوف، وسازش آن با دين و حتي رهبر قرار دادن آن براي آينده‌ي دين، رهانيدن تقاسير و قرائتها از منطق ارسطو، جاي‌گزيني منطق جدلي به جاي آن و ارائه قرائتي نوين از خود اس لام ‌ـ و نه تفاسير مفسرين‌ـ صورت نپذيرفته و تحقيقات علمي لازم انجام نشده است. رفرماسيون اسلامي هنوز فاقد يك استراتژي علمي است. در سري مقالات بعدي شايد سعي ما بر حول پرتو افكني بر زاويه‌ي امروزي و فردايي رفرماسيون و فرمولبندي روش امروزينه، و نهادينه‌كردن تلاشهاي تاريخي از صدر اسلام تا به حال، به صورت تفصيلي باشد.

                                                 

-----------------------------------------------------------------------

ناصرقادرزاده‌درسال1353درمهاباددرخانواده‌ای‌زحمتکش‌متولدشد.تحصیلات‌خودرادر

مهابادبه‌پایان‌رسانیدوهمانجادیپلم‌گرفت.سپس‌برای‌ادامه‌تحصیل‌به‌دانشگاه‌تبریزرفت‌و

دررشته‌ی‌اقتصادنظری‌لیسانس‌گرفت.درهمان‌دانشگاه‌با‌اندیشه‌های‌عبدالله‌اوجالان

آشناشدوپس‌ازاتمام‌تحصیلات‌به‌چریکهای‌حزب‌کارگران‌کردستان‌ pkk پیوست.(1377).

درتابستان1382 درکوهستانهای‌قندیل کردستان براثربیماری درگذشت.

 یادش‌گرامی‌باد.

 

 

  ده‌نگ‌وباس

  سیاسه‌ت

  كۆمه‌ڵایه‌تی

  هونه‌رو ئه‌ده‌ب

  ژنان

  زانست

  نێونه‌ته‌وه‌یی

  په‌رلان

  ئاگاداری

 

 

 

[Mediya 2000 - 2004 © Copyright]